حالم بد بود ، شبی که می تونست خوب تموم شه خیلی بد تموم شد ، شایدم افتضاح !
چشمم به نیما خورد که از اتاق پویا بیرون میومد ، بدون توجه به من رو یکی از مبلای پذیرایی نشست و بسته ی سیگارش رو از جیبش بیرون کشید ، یکی رو در آورد ...
خواست با فندکش روشن کنه که گفتم : چیکار می کنی ؟
باتعجب به من نگاه می کرد ..
ادامه دادم واسه آروم شدن راه مناسب تری سراغ نداری ؟ من سر درد می شم ؛ به پویا فک می کنی ؟
جواب داد : می رم تو حیاط ..
بلند شد که بره تو حیاط ، جلوش ایستادم و گفتم : پس خودت چی ؟ اگه بلایی سرت بیاد تکلیف ما چی میشه ؟
به چشماش چشم دوخته بودم ولی میتونستم لبای خندونشم ببینم ...
فاصله ی نیم بندی که بینمون بود رو پر کرد و گفت : تو میتونی آرومم کنی ؟
برچسب:
نویسنده: روژان میرزایی